سيد محمد باقر برقعى
358
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عالم احياى دين و باعث ابقاى دين * عامل احياى عشق و باعث ابقاى عشق سيّد و سالار جانبازان شرع احمدى * موسى اعصار اندر وادى سيناى عشق معنىِ خون خدا و زادهء خون خدا * جارى اندر پيكر اسلام و در رگهاى عشق آنكه معراجش بُدى از قتلگه تا عرش حقّ * قتلگاهش سرّ « سُبحانَ الَّذى اسرى » ى عشق در مسير ذوالجلالش ، ذوالجناحش شد بُراق * سر فداى پاى اين برق فلكپيماى عشق شد عروج او خروج از ننگ بيعت با ستم * شد عروج او خروج از لفظ تا معناى عشق اى حسين ! اى مظهر آزادگى ، اى خون حقّ * با لب عطشان شنا كردى تو در درياى عشق بر زبان چون آورم نامى ز عاشوراى تو * چيست عاشورا به عالم ؟ ! محشر كبراى عشق خاطرم خونبار گردد ، قلب من آتشفشان * بگذرد بر ياد من ، چون ياد عاشوراى عشق خون حقّ را خونبها جز خون پاك تو نبود * اى بزرگ استاد علم « عَلَّمَ الاسما » ى عشق تاج « كَرَّمنا » به فرق چون تو آقايى سزاست * گلگل خونت نگين تاج « كَرَّمنا » ى عشق گيسوى زينب به داغت شد پريشان ز آن سبب * روزگار دل سيه شد در شب يلداى عشق از قيامت تا قيامت قامت ظالم شكست * قامتت نازم ، كه شور افكند در دنياى عشق نهضت ديروز تو پيوسته ما را رهنماست * خون پاكت جان دهد پيوسته تا فرداى عشق گر افق شد لالهگون ، گويد حديث نينوا * نِى نوايى گر زند ، باشد حديث ناى عشق كودك ششماهه را هم دادى اندر راه دوست * قطره اقيانوس شد در ملك استغناى عشق بر قضاى حقّ رضا دادى ميان خاك و خون * عقل حيران ماند و مجنون شد از اين سوداى عشق تربت پاك تو شد مهر نماز عاشقان * اى سر كويت نعيم و « جَنَّةُ المَأوى » ى عشق « قائمى » طبعش چنين شورافكن و و الا نبود * شد به مدح زادهء زهرا ، چنين گوياى عشق قرض الحسنه « 1 » سزد با اين كلام روحپرور * مشام جان خود سازى معطّر
--> ( 1 ) - على باب الجنّة مكتوب : « القرض بثمانية عشر و الصّدقة بعشرة » .